قصه ما بسر رسید! کلاغا ریدند...

نوشته شده توسط خودم در یکشنبه پانزدهم تیر 1393 |
مدتی است ترک کرده ام... چیزهای خاصی را... مثل قلیان! امسال درخت هم نکاشتم به امید آنکه بعدن زغال شود، بکشم...

امسال سال خوبیست!

نوشته شده توسط خودم در جمعه بیست و سوم اسفند 1392 |
آآآآآآآآآآخ که چقدر دوست دارم وبلاگ نازنینم رااااا.... آآآآآآآآآآخ بیا بغلم...


بیست و هفت سال گذشت... شمعهاتو روشن کن!

نوشته شده توسط خودم در جمعه ششم دی 1392 |
عجب فصل عجیبیست!!!!!!! عجب! باید مواظب بود دچار نشد.



حالم هم بهتر است هم بدتر! درست است آرامش چندانی ندارم و آسایشم بد نیست، اما خدارا شکر "شک" ندارم.  بامدادان کسی در دلم لباس میشوید، آن هم درست میشود! میدانم.



درکل مرد عجیبیست، ولی کلن تا آخرش هستم. انشاالله!



نوشته شده توسط خودم در پنجشنبه پنجم دی 1392 |
یا تا ته بکن! یا بکش بیرون....  ولله دیگر طاقت این بمال بمالم نیست.
نوشته شده توسط خودم در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392 |
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی 
تو بمــان و دگــران، وای به حال دگــــــران
شهريار

نوشته شده توسط خودم در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392 |
وای بحال دگران...

نوشته شده توسط خودم در شنبه بیست و پنجم آبان 1392 |
تخت من زیر یک پنجره است! زیر یک پنجره ی بزرگ... بزرگ...  چه نسیم خوبی... خدایا شکر.

جا هم برای من هست هم تو هم او

نوشته شده توسط خودم در شنبه چهارم خرداد 1392 |
 ؟
همین؟
نوشته شده توسط خودم در شنبه چهارم خرداد 1392 |
سوت پایان که زده شد.... زده شد!

تمام

نه من باید دست بزنم و نه تو پا

نوشته شده توسط خودم در شنبه پنجم اسفند 1391 |
 
مطالب قدیمی‌تر